على اكبر دهخدا

1500

امثال و حكم ( فارسى )

گر بأستى همچو يخ افسرده‌اى * گاه مردارى و گاهى مرده‌اى . عطار . هشت جنت نيز آنجا مرده است * هفت دوزخ همچو يخ افسرده است . عطار . مثل يخچال . جائى سرد . دهانى يا گفتارى كه نمك و گرمى ندارد . مثل يخ‌فروش نيشابور . تمثل : حال من بنده در ممالك هست * حال آن يخ‌فروش نيشابور . از چه برداشتم حساب مراد * كان نشد از حساب ضرب كسور . انورى . گويند در نيشابور گدائى سفيه بود كه هر چيز از گدائى تحصيل كردى بر يخ دادى و در جوالى گذاشته بر دوش گرفته گرد كوچه و بازار گرديدى و هيچكس با او سودا نكردى تا آنكه يخ آب شده از جوال بيرون آمدى و باوجود اين روز ديگر باز به همان شغل مشغول شدى . و بعضى گفته‌اند كه يخ‌فروش نيشابور شخصى بود كه هر روز يخ بدوش گرفته ببازار آوردى و هركس بتكلف پاره‌اى از آن بردى و از هيچيك نفعى به دو نرسيدى و پاره‌اى آب شدى . و مؤيد قول اول است آنچه ايوب ابو البركة كه يكى از ظرفاى خراسان است گفته : بر دوش يكى جوال يخ ميگرديد * تا بفروشد كس از وى آن را نخريد . يخ آب شد از كون جوالش بچكيد * با كون تر و دست تهى واگرديد . و مؤيد قول ثانى است اين دو بيت كه در حديقهء حكيم سنائى آمده است : مثلث هست در سراى غرور * همچو آن يخ‌فروش نيشابور . . . و بعضى گفته‌اند كه از يخ‌فروش نيشابور بخصوصه شخصى مراد نيست بلكه اين مراد است كه هركه باشد ( كذا ) چه در نيشابور بواسطهء خوبى آب و هوا كسى محتاج به يخ نيست تا آنكه از يخ‌فروشى طرفى بر توان بست . از كتاب شرح مشكلات انورى تاليف ابو الحسن . رجوع به : مثلث هست در سراى غرور . . . ، شود . مثل يزيد . رجوع به : مثل شمر شود . مثل يوحى . طبلخوار . شكم‌خواره . گران‌خوار . شكم بنده . گويند بوحى نام يكى از خاخامان يهود است كه به گلوبندگى و شكم‌پرورى مشهور بوده . مثل يوخا . نانى بسيار سفيد . مثل يوز . گوژپست . مثل يوسف . نهايت زيبا . مثل يوسف و زليخا . شيفتهء يكديگر . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .